تبليغاتX
شبهای من

شبهای من

گره

چشمت مرا به عقربه ها می زند گره
بنگر چرا؟ به کجا ؟ می زند گره

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 17:27  توسط علی مرادی  | 

افسوس

افسوس
آرامشم را بر نمی گرداند!
این آه که بر می خیزد!
این اشک که می افتد!

افسوس و صد افسوس
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 3:2  توسط علی مرادی  | 

خواب از زندگی ام می ریزد

هر روز صبح
لحظه بیداری از خواب
به امید بیدار شدن از این زندگی خواب آلود
سر از بالین بر می دارم
و چه تلخ است
این واقعیت ، این بیداری

و چه درد آور است
این که من نمی توانم جبران کنم!
آنچه گزشته است!
و نمی توانم پنهان کنم
آنچه هستم! آنچه خواهم شد!
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 2:58  توسط علی مرادی  | 

گریه های آنی

نه به راستی من هنوذ
کودکی تن پرورم
که نمی تواند درد  را تحمل کند
بغضش را نگه دارد
و از حقش دفاع کند
من هنوذ نمی توانم دوستت دارم را بدرستی بیان کنم!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 3:6  توسط علی مرادی  | 

فانوس بانی

به این فکر میکنم
که من می توانم قایقی داشته باشم و به دریا بزنم
یا نه؟
من می توانم نزدیک ساحل
فانوس بانی باشم
که از ماهی های تازه سیر می شود؟
من می توانم جنگل بانی باشم
که از چوب درختان خشک هیزم می سازد و به مردم شهر می فروشد!

من می توانم؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 2:56  توسط علی مرادی  | 

90

چند سال است
می خواهم سال 90 به خودم برسم
چند سال است می خواهم سال 90 به تو برسم!
درست مثل بازی فوتبال و دقیقه 90
و یا دقیقه 90 و چند
شاید دیر شده باشد
هرچند دیر شده باشد
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 2:53  توسط علی مرادی  | 

کهکشان دنباله دار ها


وقتی تو در آسمانی
صور فلکی همه دروغ میگویند
آسمان هیچ ستاره قطبی ندارد
همه ستاره ها دنباله دار می شوند
و کهکشان راه شیری
کشان کشان خود را به تو می رساند
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 2:53  توسط علی مرادی  | 

تو نزدیک تر از خدا

دنیا
و همه مخلوقات خدا
دوست داشتنی می شوند
وقتی آسمان از تو پر می شود!
من هیچ وقت اسمان را ندیده ام مگر انکه
ستاره هایش را برق گونه های تو تصور کرده باشم
و دستهایم را به سمت اسمان بلند نکرده ام مگر
تو را در اسمان دیده ام جایی نزدیکتر از خدا به من
به من به زمین
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 2:52  توسط علی مرادی  | 

می توانم آرزو کنم؟ انتخاب کنم؟ تصمیم بگیرم؟

به راستی دنیا چگونه است؟
آیا خارج از این اتاق چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است؟
آنچه از ذهن من عبور می کند در مقابل واقعیت جهان چگونه است؟

به راستی تعامل و هم آمیختگی زیادی است بین خود شناسی جهان شناسی و خدا شناسی که هر یک بی دیگری حاصل نمی شوند!
و به راستی خلقت چگونه بوده است؟ دنیا چگونه است؟ مرگ چیست؟
از بین این همه فریاد کدام سخن حق است؟
ارزش ها ، ضد ارزش ها - زیبایی ها  و زشتی ها در سراسر جهان چگونه است؟
انسانیت چیست؟
آرامان و آرزوی واقعی بشر چیست؟

موفقیت چیست؟ خوشبختی چیست؟


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 2:50  توسط علی مرادی  | 

می خوای یه رازم رو بهت بگم؟

دست راستت رو بزار روی قلبت و چشماتو ببند و قسم بخور که این راز بین خودمون می میونه!
یادت باشه قسم خوردی! تو رو خدا به کسی نگو!
عاشقتم و یه دنیا می خوامت!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 2:42  توسط علی مرادی  |