تبليغاتX
من یک مسافرم .:. اشعار علی مرادی
بض و پشیمانی ، نفرت ، حقارت
                                         من

+ نوشته شده در 88/04/07ساعت 17:44 توسط علی مرادی |

مردمان
بی امان 
زبانم را بریده اند
گفته بودم
        دوستت دارم
کنون
     اشکهایم 
بی واسته می گویند:
               "دوستت دارم"

+ نوشته شده در 88/03/31ساعت 22:22 توسط علی مرادی |

مرزهای دور دست را
آنسوی وطنم را 
             دوست دارم
به زبان قاصدکها
و نفرین پرستو ها
ایمان میاورم
دوستانم را 
              تنها نخواهم گزاشت 
                        قلب ، روح و عشق را
                               "تبعید می کنم"
خوشبخت می شوم!
**

+ نوشته شده در 88/03/31ساعت 22:18 توسط علی مرادی |

این شبها بیشتر به قانون جاذبه فکر می کنم
                                                 به چشم های تو.
**
      فاصله ها 
کم نمی شود
           اگر
                ندویم.
**
تو
به اندازه وسعت قلبم
                         بزرگی
نه به اندازهء وسعت فکرم .
**
+ نوشته شده در 88/03/31ساعت 22:6 توسط علی مرادی |

عشق:
   مثل عطر و بوی سیب
                            پر فریب
کارگرهای بی نصیب!

***
سبد در دست
دارد
سیب می چیند
دلم
از چشمهایش

+ نوشته شده در 88/03/21ساعت 14:49 توسط علی مرادی |

خواستن
توانستن نیست
عشق است که هر خواسته ای را ممکن می کند!

***

گاهی
     "سلام"
دوستت دارم را
حمل میکند

***

عشق هم
نمی تواند
اگر
عاشق مغرور باشد

***

عشق می خواست کمی چشم مرا خیس کند

***

خالق عشق .
           "خودش" هم
                  تنهاست.

***

دل داده به بنده ها که بازی بکنیم
با بازی عشق سر فرازی بکنیم

+ نوشته شده در 88/03/04ساعت 12:5 توسط علی مرادی |

زن برای مرد !
           مرد برای مردن!
              این دروغهای مزاحم
حق الخواب
      سربازان را
            دست مال
کرده اند!

+ نوشته شده در 88/02/31ساعت 18:41 توسط علی مرادی |

قافیه ء آخرین شعرم
صدای حق حق مخاتب است.
من ، تنها مخاتب است.

+ نوشته شده در 88/02/19ساعت 12:17 توسط علی مرادی |

ديوارها و نرده ها
پدرها و مادرها
شبیه هم اند!
من و تو ...

+ نوشته شده در 88/02/16ساعت 23:8 توسط علی مرادی |

ديشب از سوز سرما
دوتا سوسك سياه
به هم چسبيده بودند!

+ نوشته شده در 88/02/16ساعت 23:5 توسط علی مرادی |

خودکشی!

+ نوشته شده در 88/01/31ساعت 16:50 توسط علی مرادی |

دخترک با لباس مهمونی.
پسرک با نگاه بارونی.

+ نوشته شده در 88/01/27ساعت 13:8 توسط علی مرادی |

عاشقی خط و خال می خواهد
عشق ، بس پول و حال می خواهد
خط که از دفتر شما خوردم ...
شب مرا مـَـرد لال می خواهد
***
هیچ ادعایی در سرودن کارهای کلاسیک ندارم اما به نقد شما محتاجم!

+ نوشته شده در 88/01/24ساعت 1:21 توسط علی مرادی |

ناراحتم
برای مرغابی بیچاره
و جفت تنهایش 
سگ
از غذای لذیذ
خوشحال است
***

+ نوشته شده در 88/01/24ساعت 1:15 توسط علی مرادی |

امشب 
ماه و مد
دیوانه کرده ما را
***
می خواستم
      مسیر زندگیم را
               تغییر دهم!
اما
جلبکهای سبز
                  هیچ 
                       جنگل را درک نمی کنند!
***

+ نوشته شده در 88/01/17ساعت 23:49 توسط علی مرادی |

تو یعقوب بودی و من یوسف نا آشنای تو؟

-

تمام مردم دنیا دروغ می گویند
هنوز هم سخن از بند و یوغ می گویند
....

یوغ : چوبی که هنگام شخم زدن بر روی گردن جفت گاو می گزارند و گاو اهن را به آن می بندند!

+ نوشته شده در 88/01/12ساعت 3:41 توسط علی مرادی |

هنوز 
بوی خنده های تو
لا به لای این کتاب کهنه مانده است
+ نوشته شده در 88/01/12ساعت 3:29 توسط علی مرادی |

یک روز
یک کشاورز
با بیل بد قواره اش
یک استخوان جمجمه
یک استخوان قلب را
بیرون می آورد
+ نوشته شده در 88/01/11ساعت 2:21 توسط علی مرادی |

شب یلدا
             من ِ تنها
به سحر نمی رسم من
دو تا حلقه دود سیگار
+ نوشته شده در 88/01/10ساعت 16:33 توسط علی مرادی |

چند دقیقه پیش چشمم افتاد به گوشهء مانیتور روی ساعت...
باورم نشد ساعت ۰۶:۴۵ باشه برا همین نگاه کردم به پنجره اتاق
هوا کاملاْ روشن شده !
این چندمین شبی است که تا صبح پشت این سیستم بیدارم!
البته امشب بیدار بودم ، حاصلش شد قالبی که الان روی وبلاگ هست!
+ نوشته شده در 88/01/10ساعت 6:55 توسط علی مرادی |

بله دوستان الان که دارم این پست رو می نویسم!
ساعت ۴ صبح و من هنوز بیدارم!
چند دقیقه پیش به این نتیجه رسیدم که خیلی سخت میشه این عشق های دنیایی رو با ور کرد!
خیلی سخت میشه گریه های یک دختر یا گریه های یک پسر رو باور کرد!
خلاصه یوقت با دیدن اشک یه دختر جَو نگیردتون عاشق بشین هاااا
از من گفتن!

 

+ نوشته شده در 88/01/05ساعت 3:5 توسط علی مرادی |

خدا بخواهد یه مدت از تو وب گم میشم

 

+ نوشته شده در 87/12/28ساعت 0:33 توسط علی مرادی |

داغونم توی اوج جوونی
تنها تو  درد منو می دونی

+ نوشته شده در 87/12/28ساعت 0:31 توسط علی مرادی |

همین دیگه
خوش بحال هرکی
این کلید دلش رو گم نکرده!
خوش به حال هر کی قفل دلش زنگار نبسته!
خوش به حال هرکه که اونقدر کله خرابه ...
که به خودش جرئت عاشق شدن میده!
خوش به حال هر کی از این زمونه زخم نخورده!
خوش به حال ماهی ها!
خوش به حال گنجشکا !

+ نوشته شده در 87/12/28ساعت 0:9 توسط علی مرادی |

×××

داره قلم به دستم سنگینی می کنه
شروع می کنم به خواهش های همیشگی

قلم جان ..
ببخشید باید می گفتم :
"جناب آقای قلم!
سلام علیکم
احتراماْ چنانچه مقدور می باشد چند قدمی بارتان را خودتان به دوش بکشید. و کمی آزادانه برای خودتان راه بروید."

حالا چرا مثل زبان دروغگو که گاهی بند می آید.
میخکوب شدی روی این نقطه؟
حتماً داری با سکوتت اعتراض می کنی به من به نوشتنم به این همه چاپلوسی و ریا کاری هایم.
باید خوشحال باشی از اینکه بعد از یک روز طولانی آمده ام تو را از میان این دفتر قطور و سنگین بیرون آورده ام تا هوایی بخوری.

به نصیحتش گوش می دهم.
می خواهم با خودم صادق باشم.
آرام می شوم (سعی می کنم معلم کلاس اولم را بیاد بیاورم)
یادم می آید ...
آنوقت که گفت:
 "بابا آب داد"
ما یاد یاس ِ سه سالهء گلزار عشق افتادیم.
معلممان آنروز یادش رفته بود بگوید:
 "عمو آب داد"
با بچه های کلاس روی حیاط مدرسه می دویدیم و می خواستیم شعر انار را حفظ کنیم
"هفتاد دانه یاقوت .... با نظم در دل ِ دشت."

×××

زخم ِ لب ِ حسین و
                   نی بازی ِ یزید
زینبم
    به اشک چشمش
                فریاد می کشید.

×××

 

+ نوشته شده در 87/12/18ساعت 15:28 توسط علی مرادی |

آدم وقتی واقعاْ بغض می کنه ..
دیگه نمی تونه یه کلمه حرف بزنه
اگه مغرور باشه مثل من
باید بیاد و خیره شه به این دکمه ها.
و شروع کنه به نوشتن یه متن
برای ثبت موقت کردن در وبلاگ.
خیلی جالبه نه ...
اینکه همینجور که سرت روی صفحه کلیده یه اشک ِ کم حوصله خودش رو می رسونه به دکمهء ی
از خودت می پرسی فلسفه اش چیه .؟
یا علی گفتیم و عشـ ...
یا یه چیز دیگه ؟
چشمم افتاد به حرف ص
دوباره یاد ِ غم و غصهء خودم افتادم
یاد قول و قرارایی که بهش داده بودم
یاد اینکه چرا منو دعوت نکرد؟
یاد اینکه چرا....
به.به.
چقدر اشک چشمم شوره!..
شور؟!
دارم دلخوش می شم ..
به اینکه من دیگه نمک گیرت شدیم.
یکی با آی دی ِ (...zaamen.....)
پی ام داد: هستید؟
صبر کنید یاهو مسنجرم رو ببندم!
وسط این غم و قصه این دیگه از کجا پیداش شد!
کجا بودیم؟
وااای!
آی دیش چی بود؟
ضامن ؟
این هم یه نشونه ء دیگه حالا همتون بگین من خرافاتی ام.

+ نوشته شده در 87/12/17ساعت 1:8 توسط علی مرادی |

شبی حال خوشی ندارم!
مثل آدمایی ام که قراره بمیرند!
امروز و دیروز از تو کوچه مون تابوت مرده بردن!
آخه قبر ستون سر کوچه مونه!

 

+ نوشته شده در 87/12/13ساعت 21:24 توسط علی مرادی |

هوا گفت عاشق شده است ، آدم دروغ گفتن را بلد شد.
+ نوشته شده در 87/12/13ساعت 16:55 توسط علی مرادی |

گاهی شبها
صدای زجه زنی 
هم آغوش با صدای سگان
حتی مرگ
را برای شوهرش
تلخ می کند!
+ نوشته شده در 87/12/11ساعت 0:49 توسط علی مرادی |

امشب فرصتی شد تا با یکی از دوستان به تماشای یک خانهء قدیمی در چند کیلومتری شمال شهری به نام رفسنجان برویم ، البته نه برای دیدن آثار باستانی بلکه برای دیدن آثار ....آثار...(نمی دونم اسمش رو چی بزارم) .
در راه به یک بنای خشتی بسیار زیبا رسیدیم و برای بازدید از آثار (نمی دونم اسمش رو چی بزارم) از ماشین پیاده شدیم!
باورم نمی شود که یه روزی این خرابه ها محل زندگی و بزرگ شدن چه کسانی بوده اند و الان به محل مناسبی برای مصرف هروئــین توسط معتادای پر خطر تبدیل شدن. البته با حضور ما در محل چندتا از اون معتادای با آبرو (جوجه هروئینیها) پا به فرار گزاشتن اما چندتا از با سابقه ها با خیال راحت به کار خودشون ادامه دادند.!
ما برای اینکه وقت رو از دست ندهیم تصمیم گرفتیم هرچه سریع تر از مسیر پرواز این هواپیماهای دو پا دور بشیم!
هنوز به مقصد نرسیده بودیم! و راه بسیاری در پیش داریم.
+ نوشته شده در 87/12/06ساعت 0:9 توسط علی مرادی |