بر گونه های سنگی اش افسانه ی سیب
خورشید ِ موهایش نباشد کمتر از تو
دیگر نباید بشکند بت در گلویم
شاید خریدم دختری را بهتر از تو
اینقدر می گریی که دریا پر شد از غم
دریا ندارد ذره ای هم کم تر از تو
یکبار دیگر خواب تو باید ببینم
هرگز نباشد توی خوابم بهتر از تو
بر گونه های ِ هندی اش الماس رقصان
رقصیدن مویش نباشد کمتر از تو
از بس کشیدم من خجالت از بت خود
دیگر نمی سازم بتی زیبا تر از تو
اما بجای ابروناش خط مشکی
هرگز نمی خواهم که باشد بهتر از تو
پیری نباید که بیاید به سراغش
باید که باشد عشوه هایش کمتر از تو
باید بدهی قلب خود را بدهم
آن دختر نازنین او را بدهم
آنقدر گرفته ام که می میرد او
این دختر سر به زیر او را بدهم
وقتی
که شعر تازه به پا می شود
کمی
افسانه های شعر شما کهنه می شود
آنقدر
شاعری ام درد آور است
قلبم
ز زخم کهنه ی خود پاره می شود
جای اکسیژن اگر خون تو در هوّا بود
چه گناهی بد تر از این که کمی آدم بود
هرگز گناه من نرود پای دیگری
این خار را که رفته به پام گر در آوری
اصلاً به من چه که زمین داردفزونی
یا اینکه در جو زمین سوراخ دارد لایه ی نسل اوزونی
هرکس که در کار خودش می ماند آخر
چیزی شبیه باک دارد در جوونی
این شهر ما ، زنجیر بر پای درختان
ماشینها ، تیری به قلب این درختان
این شهر ما ، از خون و از این کودکان ِ
آویخته بر دارهای این درختان
هرگز نمی فهمد کسی که دردمند است
درد فقیری را که محتاج فشنگ است
قلبی نشست بر سر راه ِ
مردی که از نگاه زنان ساده می گزشت ...
دسته ی چوبی تبر ، محکم
ریشه های درخت را می زد
عاشقی ، که بچه بازی نیست!
من شنیدم ، کسی از عشق رازی نیست!
آنقدر کار عاشقا سخته
که کسی در هوای عشق بازی نیست!
مطلق ترین من دنیا منم
خدا
دوباره به دست جهان بهانه نده!
برای مردن من وقت بسیار است!
نوشتن شبانه ی شاعران
از دعای قلم است
تا ببوسد
دفتر را
و خدایی که در این نزدیکی است ناگهان چقدر زود دیر می شود!
این یکی که دلش شده شکل!
یک علامت سوال پیچیده!
تو خودت هم خبر نداری که
خنده هاشون دروغ می گویند
ادمایی که از تو خالی اند
چشمهاشون دروغ میگویند
لرزش افتاده روی دستاشون؟
لرزشهاشون دروغ می گویند
پسرانی که دستشان خالی است
دستهاشون دروغ می گویند
