نیمه هفته
صدای من
در گوش مردمی که جلد کهنه شناسنامه هایشان
نه !
قلب هایشان درد می کند
چون قار قار قابیل
تکرار می شود.
هفت تقویم به دست
هیچ جشن مشترکی نداشتیم
اما
همگی منتظر روز موعود بودیم.
سوء تفاهم های عمدی ...
چشمهایی که
ببخشید
***
از عشق بیزارم
ولی
تقدیر چیز دیگری است
***
هی سیب روی سیب
می افتد از دلت
در دستهای من
**
انگیزه های قبلی
با قتلهای فعلی
پیوند خورده اند
**
تقدیر را ببین !
هابیل و وقت مرگ ِ
قابیل های پیر
**
باران
زیر مجموعهء ابر است
**
و درد میکند
هنوذ پیکر زمین
که قهر کرده آسمان
**
منطق نداشت
عقل خودش را بهانه کرد
**
من با تمام قدر خود می سرودمت
تو با تمام نفرت خود می شنیدی ام
**
افسار را که میکشم
دل تنگ می شود
**
مگسها می پرند
خواب ما را بیاشوبند
**
پاییز دختران زرد
از شاخه های خشک
پر واز می کنند
**
خون می دهد بوی دهانت به وجودم
من اخرین قربانی عشق تو بودم
* دانشجوی رشته برق شاعر می شود ؟
در درون همه ما یه بت وجود داره که همراه با بزرگ شدن ما رشد میکنه و تمام ویژگی های ما رو تشکیل میده.
اگه کسی بخواهد تو سن و سال بیست به بالا بعضی از رفتارها و ویژگی های خودش رو عوض کنه حتماْ باید یجوری اون بت رو خورد کنه و از اول بسازدش.
امشب آقای حیدری خیلی بهم کمک کرد چون دیدم رو نسبت به شعر و شاعری عوض کرد و آقای جهانبخش هم اون بت معروفی که توی جون هر ادمی هست رو خوردش کرد. امیدوارم بتونم یه بت .. نه یه آدم درست و حسابی بسازم!
#
در ابتدای حادثه
چوپان ، کلاغ و گرگ
در انتهای قصه روباه و زاغ پیر
#
ماهی اسیر حوض
دریا اسیر ماهی
#
جز چند کفتر چاهی
نفس نبود.
اما آدم همین که سنش میره بالا دلش بیشتر (می گیره ، شور می زنه و تنگ ) می شه و ....
آرزوهای دوران کودکی ...
خنده ام میگیره وقتی به اون همه سادگی فکر می کنم!
می خواستم (خلبان + دکتر + پلیس + مخترع) بشم ...
اصلاً مرد یعنی چی؟
سبیل ، اخم ، پول ، سیگار ، سایه بالا سر یا شاید هم سنگ!
