تبليغاتX
من یک مسافرم .:. اشعار علی مرادی
.:. به نام خداوند بخشنده و مهربان .:.
»  دوباره... 6:14 | 88/05/27
دوباره ساعتم اقا رسیده وقت طلوع...
نیامدی ، نرسیده هنوز وقت طلوع؟

اگر
از عشق فرار کنم!
        به عشق پناه می برم!
                    اگر
                    تنها باشم
                                به تنها فکر میکنم

با این شرط هایِ چون و چند!
فکر میکنم پناه می برم!

*براستی چندمین طلوعی است که بی یار سر بر می آوریم؟
خورشید که خاموش است زمین را به کدام نور روشن می کند؟
آیا خورشید هم به جهل جهان خنده می کند؟

*من هستم
       زمین هست
             خدا هست
                   و دوست ...
مثل روزهای اول زمین !
                مثل آدم و هوا!

*تا بحال به پاسخ سوال من فکر کرده اید؟
چرخش منظمی که این زمین به دور خویش دارد از فراق کیست؟
عشق چیست؟ عشق کیست؟

ابلیس برای دلم غصه میخورد
یعنی: بیچاره خانه خراب شده ،
***
بانگی به گوش من ...
یا حیّ ُ و یا ولی...
تکرار میکم:
              حق است با علی
***
اینروزها 
           وصلهء نا جور حق ، منم
***
صبح گاه است
خورشید دارد سر در می آورد
اذان تازه تمام شده
اما ! 
کی؟
کدام ایستگاه
             مسافر من از راه میرسد؟
آنروز هم
صدای بال کبوتران
هم خوانی شگفتی با بانگ نقاره ها داشت
قطار بدون بازگشت
از پشت کو می آید و به پشت کوه می رود
از شرق به غرب
من عاشق صداقت دریا نورد هام
و امیدشان به عشق ، به دوست ، اعتمادی است
که به تکه چوب و باد دارند  
و به دریا می روند


 

»  آرشیو
»  دوستان من
بالای صفحه ^ | اینجا پایان صفحه است | قالب طراحی شده توسط: WWW.SHIATHEME.IR