تبليغاتX
من یک مسافرم .:. اشعار علی مرادی
.:. به نام خداوند بخشنده و مهربان .:.
»  بن بست دوم 23:20 | 88/06/21
وقتی مرده ها را که توی قبر میزارن ...

یکی میره پایین قبر و دستش رو میرسونه به شونه مرده و مرده را در قبر تکون تکون می ده و شخص دیگری هم متنی عربی را می خونه که اگه غلط ننویسم بهش میگن تلقین. خیلی جالب بود برام چون برای بار اولی بود که من این ماجرا را دیده بودم.
و اما ماجرای چند روز پیش و قسال خونه را که باید ازش بگزریم چون نمی خواهم دوباره از سایه خودم بترسم.

چهار سال پیش هم یه شب تو خوابگاه دانشجویی یه خواب خیلی ترسناک دیده بودم. که تا یک هفته زبونم بند اومده بود.
خواب دیدم چند نفر تعدادی استخون رو از تو قبرستون سر کوچه مون از توی یه قبر در اوردن و اورده بودند و چیده بودندشون روی یک پارچه سفید رنگ داخل مسجد.
و همه شون داستند به این استخونها اسرار میکردند که پاشو نماز بخون ... پاشو پاشو ... من خودم رو توی خواب نمی دیدم مثل اینکه من روح اون استخونها باشم.

بعد یه دفعه همه مردم فرار کردند و من موندم و اون استخونها بعد هم یه دفعه یه صدای انفجار اومد و من تو انفجار نابود شدم ... دیگه چیزی یادم نیست.

بعد از دیدن این خواب من یه دبد مذهبی دیگه ای پیدا کرده بودم که سطحی فکر کنیم خیلی خوب شده بودم!
اما الان می گم در واقع اینطور نبوده!

یه هفته بعد خوابم رو به یکی از بچه های اتاقمون با ترس تعریف کردم . جابر گفت اون روز مسئول خوابگاه اومده دم اتاق و با صدای بلند صدا زده پاشو نماز صبحه پاشو . .. پا شو نماز بخون پاشو پاشو ...و بعد هم رفته بیرون و در اتاقمون رو محکم به هم زده!
جابر بعضی روزها صبح چند دقیقه قبل از اذان بیدار می شد و درس می خوند!

خلاصه بعد از اینکه جابر حقیقت ماجرا را برام تعریف کرد باز هم دیدگاه مذهبی تازه تری پیدا کردم .

از اون روزها خیلی میگزره و الان هیچ کدوم از اون دیدگاه ها برام باقی نمونده!

»  3:46 | 88/06/21
همین دیگه دلتنگم

»  تجربه جدید 0:46 | 88/06/16
تا بحال غسال خونه رفتید؟

به بدن خیس یه مرده دست زدید .... ؟

هیچ وقت فراموش نمی کنم

صدای التماس روحت را که در غسال خونه می پیچید

و آینده همه ما ...

»  رنگ 0:55 | 88/06/11
بوم نقاشی
بوی رنگ روغن
آدمهای رنگی

»  پست رمز دار 11:10 | 88/06/10
این پست را فقط کسانی حق دارن بخونن که شماره موبایل منو دارن "7 رقم آخر ...

ادامه مطلب   |

»  بن بست 3:30 | 88/06/04
دیوارهای ذهنم!
به بن بست رسیده اند!

خنکای نسیم سحر
                  آتش جهنم را
بر سحر خیزان سرد خواهد کرد!

»  تک زنگ 14:20 | 88/06/01
شب تا به سحر همیشه بیدارم من
از دوری دوست سخت بیمارم من
حالا که زدی تو نیم شب تک زنگی
یعنی که تو هم شبیه من دلتنگی

خدایا
دستهایت را از هم دور ...
آغوشت را باز
نگاهت را چه عاشقانه به من دوخته ای!
             من عاشقت شده ام!
                 واین از صفات خالق است ...
چرخش زمین را
و سر مستی مرا
بیهوده نیافریده ای
می خواستی ...
            رقص مرا نظاره کنی!
                 واین از صفات خالق است ...
خدایا
 آنار را ،سیب را ، عشق را
چه عاشقانه افریده ای
تو حتی...
            سنجابکها را دوست داری!
                 واین از صفات خالق است ...


 

»  آرشیو
»  دوستان من
بالای صفحه ^ | اینجا پایان صفحه است | قالب طراحی شده توسط: WWW.SHIATHEME.IR