یکی میره پایین قبر و دستش رو میرسونه به شونه مرده و مرده را در قبر تکون تکون می ده و شخص دیگری هم متنی عربی را می خونه که اگه غلط ننویسم بهش میگن تلقین. خیلی جالب بود برام چون برای بار اولی بود که من این ماجرا را دیده بودم.
و اما ماجرای چند روز پیش و قسال خونه را که باید ازش بگزریم چون نمی خواهم دوباره از سایه خودم بترسم.
چهار سال پیش هم یه شب تو خوابگاه دانشجویی یه خواب خیلی ترسناک دیده بودم. که تا یک هفته زبونم بند اومده بود.
خواب دیدم چند نفر تعدادی استخون رو از تو قبرستون سر کوچه مون از توی یه قبر در اوردن و اورده بودند و چیده بودندشون روی یک پارچه سفید رنگ داخل مسجد.
و همه شون داستند به این استخونها اسرار میکردند که پاشو نماز بخون ... پاشو پاشو ... من خودم رو توی خواب نمی دیدم مثل اینکه من روح اون استخونها باشم.
بعد یه دفعه همه مردم فرار کردند و من موندم و اون استخونها بعد هم یه دفعه یه صدای انفجار اومد و من تو انفجار نابود شدم ... دیگه چیزی یادم نیست.
بعد از دیدن این خواب من یه دبد مذهبی دیگه ای پیدا کرده بودم که سطحی فکر کنیم خیلی خوب شده بودم!
اما الان می گم در واقع اینطور نبوده!
یه هفته بعد خوابم رو به یکی از بچه های اتاقمون با ترس تعریف کردم . جابر گفت اون روز مسئول خوابگاه اومده دم اتاق و با صدای بلند صدا زده پاشو نماز صبحه پاشو . .. پا شو نماز بخون پاشو پاشو ...و بعد هم رفته بیرون و در اتاقمون رو محکم به هم زده!
جابر بعضی روزها صبح چند دقیقه قبل از اذان بیدار می شد و درس می خوند!
خلاصه بعد از اینکه جابر حقیقت ماجرا را برام تعریف کرد باز هم دیدگاه مذهبی تازه تری پیدا کردم .
از اون روزها خیلی میگزره و الان هیچ کدوم از اون دیدگاه ها برام باقی نمونده!
به بدن خیس یه مرده دست زدید .... ؟
هیچ وقت فراموش نمی کنم
صدای التماس روحت را که در غسال خونه می پیچید
و آینده همه ما ...
