تبليغاتX
من یک مسافرم .:. اشعار علی مرادی - قلم سر براه
.:. به نام خداوند بخشنده و مهربان .:.
»  قلم سر براه 15:28 | 87/12/18
×××

داره قلم به دستم سنگینی می کنه
شروع می کنم به خواهش های همیشگی

قلم جان ..
ببخشید باید می گفتم :
"جناب آقای قلم!
سلام علیکم
احتراماْ چنانچه مقدور می باشد چند قدمی بارتان را خودتان به دوش بکشید. و کمی آزادانه برای خودتان راه بروید."

حالا چرا مثل زبان دروغگو که گاهی بند می آید.
میخکوب شدی روی این نقطه؟
حتماً داری با سکوتت اعتراض می کنی به من به نوشتنم به این همه چاپلوسی و ریا کاری هایم.
باید خوشحال باشی از اینکه بعد از یک روز طولانی آمده ام تو را از میان این دفتر قطور و سنگین بیرون آورده ام تا هوایی بخوری.

به نصیحتش گوش می دهم.
می خواهم با خودم صادق باشم.
آرام می شوم (سعی می کنم معلم کلاس اولم را بیاد بیاورم)
یادم می آید ...
آنوقت که گفت:
 "بابا آب داد"
ما یاد یاس ِ سه سالهء گلزار عشق افتادیم.
معلممان آنروز یادش رفته بود بگوید:
 "عمو آب داد"
با بچه های کلاس روی حیاط مدرسه می دویدیم و می خواستیم شعر انار را حفظ کنیم
"هفتاد دانه یاقوت .... با نظم در دل ِ دشت."

×××

زخم ِ لب ِ حسین و
                   نی بازی ِ یزید
زینبم
    به اشک چشمش
                فریاد می کشید.

×××

 


 

»  آرشیو
»  دوستان من
بالای صفحه ^ | اینجا پایان صفحه است | قالب طراحی شده توسط: WWW.SHIATHEME.IR